و تو آنقدر مثبت بودی که مرا از خودت که به درک، از پیشنهاد یک بستنی هم محروم کردی! ترسو!


بعد از خوردن بستنی مسواک یادتون نره! :دندون

در اين روزهاي گرفته و خَف(!) دلم را به اين خوش كرده بودم كه بيايم كنارت و تو برايم آواز بخواني! اما تو مدتي است ساكت شده اي مثل پرندگانت! چه مظلومانه به آسمان چشم دوخته اي بدون عينك آفتابي! پوستت ترك برداشته چقدر! آن چنان كه مرغان آسمان به حالت به گريه مي افتند ولي آسمان نه! ولي كو مرغان آسمان؟! مسيرشان را عوض كرده اند گويا! كو آن نمايش دسته جمعي باشكوهشان؟! كو آن رزمايش هوايي دهان امريكا سرويس كنشان؟! ... من همين جا ايستاده ام هنوز! آن لبخند مقتدرانه ي رهبرگونه ام ذوب شده اما! مريض داري مي كنم مدتي است! با چشماني ملتمس و اشك بار! اگر بدانم اشك هايم به راه خواهدت انداخت خود را در آن ها غرقه خواهم ساخت! ولي افسوس كه اشك هايم شور است مثل چشمانم! درياي من همين تحفه ي درويشي ام را بپذير كه طبابت نمي دانم! اي نشاطِ كودكِ دريانديده اي كه گمان مي كرد دريا هرچقدر كه باشد از تو بزرگتر نخواهد بود(!) به راهت ادامه بده، جاري شو، سرعت بگير، حماسه بخوان!! زنده رودم زنده بمان! نفس بكش! بگذار دوباره آن نفس خنكت به صورتم بوزد و سرمستم كند! احساس خفگي مي كنم بي تو! دلم برايت تنگ شده! يادت هست جوان تر كه بودي چطور وحشيانه و مغرور به پله هاي پل خواجو لگد مي زدي و مي ترساندي ام؟! اي شاهرگ شهرم جاري شو و هنر را به نمايش بگذار! و تاريخ را به نمايش بگذار! و حماسه بخوان!!
زبانت بندآمده گويا! مبهوتي هنوز! و تب دار! تاول زده اي چقدر! بوي عفونت پوستي همه جا را فراگرفته! ... اي كاش اين آسمان بيايد و دستي به صورت چركينت بكشد! پاكت كند! غسلت دهد! ... ولي اين آسمان قطره اي آب هم از دستش نمي چكد! بد اصفهاني شده گويا!!
روز وصل دوستداران ياد باد - ياد باد آن روزگاران ياد باد / كامم از تلخي غم چون زهر گشت - بانگ نوش شاد خواران ياد باد / گرچه صد رود است از چشمم روان - زنده رود و باغ كاران ياد باد / -حافظ-
حالا به نظر شما اين ديش براي صاحب حياط خانه ي بالايي است يا صاحب بام خانه ي پاييني؟!

اين پيامك رو واسه چندتا از دوستام فرستادم كه شرحش تو ادامه مطلب هست. پيشنهاد مي كنم نخونيد!