تبليغاتX
Just lick it
این سرخی صورت که می بینی نه از سیلی است، نه از خجالت. رژگونه است!

+  88/04/24    شوکول  | 

گاهی اینرسی عجیبی پیدا می کنم! فقط دوست دارم ادامه پیدا کند! هرچه که هست! این اینرسی به خاطر رضایت از وضعیت موجود یا ناخوشایند بودن تغییر مربوطه یا حتی تنبلی نیست؛ صِرف ادامه داشتن است!

مثل وقتی که در ماشین نشسته ای و بدون اینکه حرفی بزنی یا به چیزی فکرکنی صرفا به بیرون خیره شده ای و فقط دوست داری ماشین حرکت کند! در این وضعیت اگر پدرت بپرسد محمودآباد چند کیلومتر نوشته بود؟، ندیده ای!  انگار با چشمان باز خوابیده ای! عدل هم دراوج اینرسی ات همه می گویند اونجا وایسیم یه هندونه بزنیم به بدن! و تو برای به هم نخوردن اینرسی ات حتی شروع به مخالفت نمی کنی!

یا وقتی کنار ساحل نشسته ای و نسیم ملایمی می وزد، بدون اینکه از منظره لذت خاصی ببری یا از شرجی بودن هوا اذیت شوی، برای مدت های طولانی به دوردست ها خیره می شوی! ثانیه ای هم به دویدن همیشگی انسان ها یا عشق یا حتی هدر رفتن تعطیلاتت فکر نمی کنی! در این حالت زمان معنی ندارد! اگر حشره ای هم هی دورت بپلکد، به جای اینکه دفعش کنی، می نشینی همچین فیلسوفانه نگاهش می کنی تا ببینی بالاخره چه بلایی سرت می آورد؟! عاقبت هم عدل دماغ نازنینت را مورد عنایت قرار می دهد!

انگار برای لحظاتی از زمین و زمان کنده شده ای و در خلاءی! دقیقا هیچ کاری کرده ای! و چقدر ذهن تو خالیست! و تو چه حجم بی وزنی هستی! یا شاید هم هیچ!!
+  88/04/21    شوکول  | 

اَذُ بالله منم شیطان الرَجیم...

بِس  رس  سس  بوس  سسسس...

+  88/04/17    شوکول  | 

خدایا آخر چرا اینقدر به من علاقمندید؟! آخر چرا اینقدر دلبری می کنید؟! تا آن جا که یادم می آید من هیچ خیری به شما نرسانده ام! کمی مرا به حال خودم رها کنید! اینقدر به من لطف می کنید که مثلا عاشقتان شوم؟! بگزارید کمی به دور از احساس به شما بیاندیشم. راستش را بخواهید دیگر این ریسمان های از جنس احساس که من را به شما متصل کرده برایم دست و پاگیر است! می خواهم آزادانه به شما فکر کنم. به همان چیزهایی که استادمان گفته نباید فکر کرد! گاهی احساس عجز می کنم! کار آسانی نیست! شما از وقتی سلولی بیش نبودم یخه ی بنده را چسبیده بودید و از رگ گردن به من نزدیک تر شده بودید! (خودم می دانم سلول، گردن ندارد! ولی مطمئن نیستم!) وقتی می بینم عقلم به جایی قد نمی دهد چون کودکی که در حال سقوط به ته چاهی باشد عاجزانه همان ریسمان های پوسیده را چنگ می زنم!

خواهر کنکوری مان امسال قصد اعتکاف کرده بود که برود یخه ی خدا را بچسبد که مثلا شاید فرجی حاصل شود و  معادله ی پلانک نقض شود و تست کنکورش درست از آب درآید که زد و عدل همین دیروز پراید شد! با دخترهای همسایه ثبت نام کرده بود. آن ها هم تا فهمیده اند من برگشتم  ذوق کرده اند و گیرداده اند آخ جون! تو به جاش بیا با هم بریم اعتکاف خوش می گذره! مامان و بابا هم از آن طرف می گویند خوب است برای یک بار هم که شده تجربه اش کنی! من هم از روی ریا هم که شده دارم می روم! گفتم به شما هم بگویم تا ریایم خالص شود و مثل رای دادن که ناخواسته حماسه ساز شدم الکی ثواب نبرم!!

+  88/04/14    شوکول  | 

نه شرقی، نه غربی ... محمود تنها بماند!
+  88/04/13    شوکول  | 

طبق روال هر عاشورا، آقای بستنی فرنگی، بزرگترین نذری شهربستنی ها را می دهد. از همشهریان عزیز می خواهیم در تجمع امروز با  سردادن شعار "یک یاحسین  تا میرحسین" ضمن عزاداری برای سیدالشهدا، اعتراض خود را نیز اعلام کنند!

ما همچنان مچ بندهای سبزمان را نگه داشته ایم!

کل یوم عاشورا و کل عرض کربلا ... این جا کربلاست ...

لطفا اطلاع رسانی کنید!
+  88/04/13    شوکول  | 

+  88/04/10    شوکول  |