مثل وقتی که در ماشین نشسته ای و بدون اینکه حرفی بزنی یا به چیزی فکرکنی صرفا به بیرون خیره شده ای و فقط دوست داری ماشین حرکت کند! در این وضعیت اگر پدرت بپرسد محمودآباد چند کیلومتر نوشته بود؟، ندیده ای! انگار با چشمان باز خوابیده ای! عدل هم دراوج اینرسی ات همه می گویند اونجا وایسیم یه هندونه بزنیم به بدن! و تو برای به هم نخوردن اینرسی ات حتی شروع به مخالفت نمی کنی!
یا وقتی کنار ساحل نشسته ای و نسیم ملایمی می وزد، بدون اینکه از منظره لذت خاصی ببری یا از شرجی بودن هوا اذیت شوی، برای مدت های طولانی به دوردست ها خیره می شوی! ثانیه ای هم به دویدن همیشگی انسان ها یا عشق یا حتی هدر رفتن تعطیلاتت فکر نمی کنی! در این حالت زمان معنی ندارد! اگر حشره ای هم هی دورت بپلکد، به جای اینکه دفعش کنی، می نشینی همچین فیلسوفانه نگاهش می کنی تا ببینی بالاخره چه بلایی سرت می آورد؟! عاقبت هم عدل دماغ نازنینت را مورد عنایت قرار می دهد!
انگار برای لحظاتی از زمین و زمان کنده شده ای و در خلاءی! دقیقا هیچ کاری کرده ای! و چقدر ذهن تو خالیست! و تو چه حجم بی وزنی هستی! یا شاید هم هیچ!!بِس رس سس بوس سسسس...
خواهر کنکوری مان امسال قصد اعتکاف کرده بود که برود یخه ی خدا را بچسبد که مثلا شاید فرجی حاصل شود و معادله ی پلانک نقض شود و تست کنکورش درست از آب درآید که زد و عدل همین دیروز پراید شد! با دخترهای همسایه ثبت نام کرده بود. آن ها هم تا فهمیده اند من برگشتم ذوق کرده اند و گیرداده اند آخ جون! تو به جاش بیا با هم بریم اعتکاف خوش می گذره! مامان و بابا هم از آن طرف می گویند خوب است برای یک بار هم که شده تجربه اش کنی! من هم از روی ریا هم که شده دارم می روم! گفتم به شما هم بگویم تا ریایم خالص شود و مثل رای دادن که ناخواسته حماسه ساز شدم الکی ثواب نبرم!!
ما همچنان مچ بندهای سبزمان را نگه داشته ایم!
کل یوم عاشورا و کل عرض کربلا ... این جا کربلاست ...
لطفا اطلاع رسانی کنید!