تبليغاتX
Just lick it

+  88/03/29    شوکول  | 


+  88/03/27    شوکول 

+  88/03/25    شوکول 


+  88/03/23    شوکول  | 

آغازنامه: این روزها شهربستنی ها عجیب حال و هوای انتخاباتی گرفته است؛ درحدی که عده ی معلوم الحالی مثل همین شب گیرخودمان بعد از شنیدن مکرر واژه هایی چون "انتخاب" ، "نامزد" و امثالهم جوگیرشده و می خواهند دل به دریا بزنند و حالا پری دریایی(آنجلینا جولی) نشد یک عروس دریایی ای، ماهی ای چیزی از این آب گل آلود بگیرند! بایست برادر، دریا بس طوفانی است!

بخشی از شهر که سراسر سبزآذین شده،تو گویی تازه بهار آمده است، بخشی هم این سوسول بازی ها را بالکل محکوم می کنند و این جوانکهای سبزپوش را نماد نفوذ دوَل بیگانه و دشمنان اسلام و سیادت می دانند که به معنای واقعی کلمه کله ی سبزشان بوی قرمه سبزی می دهد! این عده خود را جناح حق و راستین دانسته و بر این باورند که ذات حقیقت طلب انسان اصولا به راست گرایش دارد! وگرنه چرا اکثر کودکان برای اولین بار مداد را در دست راست می گیرند و راست دست می شوند؟! به عقیده ی آنان دین مبین اسلام نیز این قضیه را تائید می کند؛ چراکه وقتی محمد را نزد حلیمه آوردند پستان راستش خشک بود ولی به دلیل گرایش محمد از همان طفولیت به سمت راست، شیرده شد و اسلام از همان نقطه رشد یافت! درمقابل چپی ها این قضیه را تکذیب می کنند و پستان چپ را برای رشد نوزاد اصلح می دانند؛ چراکه به دلیل وجود قلب در سمت چپ سینه، هنگام شیردهی محبت بیشتری به نوزاد تزریق می شود و او را صلح طلب می کند! درمورد گرایش ذاتی نوزادان به دست راست هم  توجیه می کنند که در طی قرنهای گذشته،از زمان عصر حجر،نژاد بشر به تدریج راست دست شده؛ چراکه باید از دست چپ برای حمل سپر برای محافطت از قلب و از دست راست برای حمل شمشیر و نیزه استفاده می کردند. اسباب قدیمی و کشفیات باستان شناسی نیز آشکار کرده اند که تقریبا به تعداد راست دستها چپ دست در عصر حجر وجود داشته است؛ درحالیکه امروزه از هر بیست و اَندی نفر، یک نفر چپ دست است. زین رو آنان دست راست را از همان ابتدا نماد شمشیر و جنگ دانسته و دست چپ(که برای حمل سپر و دفاع استفاده می شد) و پستان چپ را سمبل صلح و دوستی می دانند! و براین باورند که دوران تندروی و دشمن سازی تمام شده و زمان صلح و گفت و گوی تمدن هاست؛ به گفته ی آنان همچنین در مجامع بین المللی افت کلاس دارد که انسان به سر و صورت خود نرسد و در این دوره زمانه، اصلاح کردن جزء محاسن شمرده می شود!!

در مقابل ِ این دو، شخصی برخاسته که با مساوی دانستن نقش پستانها در سلامت نوزاد می فرماید:بستنیش خوشمزه تره! اوومممممم...!!! چراکه در تولید بستنی، این ذات شیر است که مهم است! حتی اگر با طعم خیار باشد! وی همچنین دست راست و چپ را یکی دانسته و قلم و آزادی آن را ارج می نهد!

جراید: آقای بستنی خامه ای، رئیس شهربستنی ها، پس از دیدن بی حرمتی ها و تهمت هایی که نامزدها برای تخریب یکدیگر به کار می برند از آنها خواست که اخلاق انتخاباتی داشته باشند و به این قبیل کارها خاتمه دهند. درهمین راستا او این ماه را "ماه اصلاح الگوی تبلیغ ها" نامگذاری کرد.

جراید: دکتر خدمتی نژاد به دلیل خدمت بیش ازحد دچار بحران هویتی شده و "نام خود" را با "ملت" اشتباه گرفته است. او به دلیل عشق وصف ناپذیرش به ملت در نظر داشت کل آنها را وارد کابینه ی خود کند و یک کابینه ی هفتاد میلیونی تشکیل دهد که البته تا حد زیادی هم موفق بوده است!

جراید: عده ای به دلیل استفاده ی مکرر مهندس خیاربستنی از واژه "چیز" و با توجه به معانی گسترده ای که این واژه دارد، او را به اصطلاح چیزدار دانستند!

جراید: دکتر خدمتی نژاد در واکنش به انتقادها و تهمت هایی که علیه اوست(پیامک مرتبط: افسوس از این حکایت دردآلود/که پاسخ خدمتت فقط تهمت بود/در صبر و تحمل غرض ورزی ها/افسانه شدی مثل جومونگ ای محمود!) رسما زد به سیم آخر و با شاخ رفت تو شیکم کله گنده های مملکت! او که ظاهرا مهندس خیاربستنی را با عده ای دیگر اشتباه گرفته بود به معنای واقعی کلمه خواهر و مادر و خانم طرف را آورد جلوی چشمانش!

جراید: عده ای در اعتراض به این صدقه دادن های دقیقه نودی دولت و پخش بستنی رایگان، شعار سر دادند: بستنی می خریم،،،رای نمی فروشیم!

شوکول نامه: تو این چند روزه چیزهایی رو دیدم و احساس کردم، که تا به حال باشون مواجه نشده بودم. ینی نه دیگه تا این حد! نه تو فامیل، نه تو دانشگاه و خوابگاه، زیاد طرف سیاست نمیرم و به نظرم تو این مملکت هرکی بیاد همین آشه و همین کاسه، فقط چند مَن روغن روش فرق می کنه! با بیست سال سن میشه گفت اولین انتخاباتیه که اینقدر در جریانش هستم و در موردش فکر میکنم. علاقه ی خاصی هم ندارم. مجبورم. چهارسال از بهترین سالهای زندگیم قراره تو مملکتی بگذره که به دست یکی از این چهارتن خواهد افتاد. هرچی بیشتر واردش شدم، سرگشته تر شدم. ستاد مهندس موسوی زیاد رفتم. سخنرانی های بسیاری از نزدیکترین کسانش شنیدم که به جای اعلام برنامه ها، صریحا شخصیت دکتر احمدی نژاد را کوبیدند و به او توهین کردند! به نظر من عملکرد ایشون برای انتخاب نشدنشون کافی است! می خواستم رای ندم، ولی انگار این سرنوشت ماست که همواره بین بدوبدتر انتخاب کنیم! همچین حال می کنیم از کسی که طرفدارش هستیم یک فرشته بسازیم و همه ی خوبی های عالم را بگذاریم در وجودش و همه ی پلیدی های عالم هم بگذاریم در وجود رقیبش! می گم حال می کنیم ینی واقعا تو ذاتمون هست ها! تشنه ی یک قهرمانیم! وجود ندارد، خودت را خسته نکن، بپذیر که وجود ندارد! در ستاد مهندس جوانهای زیادی دیدم پر از شور و حرارت و امید. به وضوح دیدم که چطور این موج سبزرنگ آنان را فرا می گیرد و چطور ناآگاهانه میرحسین را فریاد می زنند! احساس کردم هیچ چیز برای یک ملت لذت بخش تر از این نیست که به رنگ توده درآیند و باهم هورا بکشند! حتی اگر نفهمند چی میگن! چونان رگ روشنفکری ام ورغُزغُلید که آن پست کذایی را ولوکردم! آخر مرا چه به روشنفکری؟! بچه بازی است مگر؟! من باهاس بروم همان بستنی ام را بلیسم!! صحبت های آقایان کروبی و رضایی را هم گوش دادم. برنامه هاشون خوب تر و شفاف تر بود. ولی در حال حاضر یک گزینه سوخته محسوب می شوند. فکر کنم خودشان هم این را می دانند! وقتی تب سیاست تو را فراگرفت میل حرف زدن چونان در وجودت وول می خورد که خیلی زود شبیه دیگرانت می کند! ابتدا با انتقاد از سیاست های اقتصادی دکتر پیش رفتم. ولی دوستانم مطلقا نمی پذیرفتند! به سادگی انکار می کردند! وقتی به دلایل نامعلوم طرفی را انتخاب کردی همیشه دلایل منطقی وجود دارند برای اثبات مدعایت! این دیگر به فن بیان تو برمی گردد، و کمی هم اطلاعات! گاهی معانی باحرف زدن زاده می شوند! اولش خودت هم می مانی، ولی چنان محکم حرف می زنی که خودت هم باورت می شود! بعد می بینی این محکم تر حرف زدن هایت چقدر راحت تبدیل به فریاد می شوند! کمی به این روزها فکر میکنی،"در جلسات سیاسی این فریادها هستند که فکر می کنند"، تمام این فریادها، توهین ها و هورا کشیدن ها می آید جلوی چشمانت، و شاید لحظه ای سکوت کنی! می بینی با سکوت تو باز هم صدا به صدا نمی رسد، دوباره فریاد می کشی! نمی دانم، شاید تو هم می خواهی در این لذت بخش ترین سرگرمی ملت سهیم باشی! درمورد خودم مطمئن نیستم، ولی احتمالا من هم الان دارم فریاد می کشم و رسما اعلام می کنم به موسوی رای می دهم. نه، نمی توانم از او یک فرشته بسازم! نظرات کسانی که طرف دکتر هستند را هم نمی خواهم عوض کنم. در این مدت اینقدر فهمیده ام که نظر افراد تغییر نمی کند. نظرات کسانی که بعد از دیدن مناظره دکتر با میرحسین هنوز طرف دکتر هستند را که اصلا نمی توانم تغییر بدهم! اگر مردم بعد از دیدن مناظره طرف ایشان هستند، حق است که بیاید و رئیس جمهورشان شود. من دیگر از بحث با افراد ناامید شده ام ولی به خاطر کسانی که هنوز امیدوارند، آن قطره امید خودم را هم به دستان مهندس موسوی می سپارم.

پایان نامه: آری ادمین جان(بر وزن ناتانائیل!)، این است بستنی سیاسی! بستنی با طعم یخ!!

بستنیش خوشمزه تره!اوومممم... 

+  88/03/15    شوکول  | 

بچه ها یکی پیدا شده به اسم و آدرس من تو وبلاگها نظرات مستهجن میگذاره! من واقعا ناراحت شدم!!
+  88/03/09    شوکول 

_ آقا چي دارن پخش مي كنن؟

_ بستني

_  جدي؟!

خانم ببخشيد بريد كنار دارم از گرما بخار ميشم! بستني لازمم! خانم با شمام...يه ذره راه بديد...اووفف...

اِوا! چرا بستنيا سبزن؟!

_ با طعم خيارن!!

_  اَ ! بديد ما تا حالا امتحان نكرديم! فقط يه چندتامون خونه موندن، خير ببيني واسه اونام بده ببرم!!

 

بستنیش خوشمزه تره!اوومممم... 

+  88/03/08    شوکول  | 

طبق معمول آخر از همه براي خواب مي روم. تقريبا ديگر جان در بدن ندارم. نيمه هوشيار هستم. ازبس اين ور آن ور در ژست هاي فضايي خوابم برده و فردايش همه جا درد گرفته ام؛ انگار در همان حالت نيمه هوشيار مي فهمم كه دقيقا همين الان وقتش است و بايد خودم را به تخت برسانم!‌ همه چيز را در همان حالت رها مي كنم و با هزار جان كندن خودم را به تخت مي رسانم. يكهو با كوله باري از مصيبت روبه رو مي شوم! روي تخت جاي سوزن انداختن نيست چه برسد به من! از لباس و لوازم آرايش و موچين و ليوان و كلاه و مگس كش و آشغال سيب تا روزنامه و كتاب و كاغدباطله و راديو! همه را طي يك حركت كروكديلي نقش بر زمين مي كنم!‌ اوه،‌ماي گاد! دوباره موبايلم ضربه مغزي شد!‌ ناراحتهوشيارتر مي شوم. چون مادري فرهيخته كه بعد از تنبيه يك دقيقه اي، به فرزندش مي فهماند كه هنوز دوستش دارد با چشماني دلسوز،نگران و اميدوار نوازشش مي كنم و مي گذارمش كنارم روي تخت.

اي بااااابا!! صداي چيك چيك آب مي آيد!‌ نصفه شبي شيرجه بازيشان گرفته!‌ از دست اين آقاي ب كه نمي آيد شيرآب ما را درست كند تا ديگر براي سفت كردنش اينقدر زور نزنيم...از دست اين سميرا كه هيچ وقت شيرآب را محكم نمي بندد...از دست اين پديده ي تشديد...از دست اين كم آبي...

اصلا بي خيال...پول آب را كه من نمي خواهم بدهم! ... اَه!‌ خفه شويد ديگر...انگار با قطره هايشان مي خواهند مغر آدم را سوراخ كنند!...هرچه بيشتر سعي مي كنم بخوابم هوشيارتر مي شوم...وجدانم وول مي خورد...دلم براي قطره ها مي سوزد...انگار قطره قطره از خونم دارد مي رود...ياد جغرافي راهنمايي مي افتم كه چطور بعداز فهميدن آمار مصرف ايران درمقايسه با كشورهاي ديگر دچار ياس فلسفي شده بودم...ياد اون قطره آبه تو تلوزيون مي افتم...ياد پيام هاي اخلاقي خودم خطاب به دوستان بي فكرم مي افتم...به منابع کشور فكر مي كنم...به فرهنگ مردم فكر ميكنم...

حرفش را هم نزنيد...صد سال!...جان تو حسش نيست...يعني وجدانا پاهايم بي حس است...اصلا از كجا معلوم؟! شايد من خوابم!...اصلا من الان هوشيار نيستم!‌...زرشك!...لحظه به لحظه هوشيارتر مي شوم...انگار صداي قطره ها لحظه به لحظه بلندتر مي شود...بروم سفتش كنم؟...واي نمي توانم...(20 دقيقه بعد)...هنوز هم ساكت نشده اند...اي كاش من از آن كارها بلد بودم كه با نيروي چشم اجسام را حركت مي دهند...اي كاش آب قطع شود...اي كاش زيبا از تشنگي بيدار شود...اگر بلند شده بودم مي بستم تا الان خواب بودم ها...وجدانا اگر شما بوديد بلند مي شديد...خدايي خود رهبر بلند مي شد؟...ساراناز تو بلند ميشدي؟...خالي نبند!...گِ گِ گِ!...نسرين گودزیلا توچي؟...حسن الماسي حتما تو مي گويي من بلند مي شدم!...اگر بابابرقي بود چي؟...اگر چارلز ديكنز بود چي؟...اگر آني دالتون بود چي؟...اگر احمدي نژاد بود چي؟...اگر ميرحسين بود چي؟...اگر............

+  88/03/03    شوکول  |