تبليغاتX
Just lick it
 

 نیشخند

+  87/10/30    شوکول  | 

ریحانه ی عزیز که یکی از دوستان دوران دبیرستانم هست و به احتمال ۹۹٪ این وبلاگ رو نمیخونهدیشب این پیامک رو برام فرستاد: امام زمان: "به شیعیان ما بگویید که خدا را قسم دهند به حق عمه ام زینب که فرجم را نزدیک کند"

يكدفعه انگاركه اين جمله براي سلول هاي فكرم پاپله انداخته باشد؛ سلول هايم جاخوردند! ‌دلم لرزيد و پلك چشمم بدجوري پريد!

خيلي جمله ها هست كه روزانه با آنها روبرو ميشوم. از راديو تلوزيون ميشنوم، روي ديوارها ميبينم، در وبلاگها ميخوانم ولي . . . يك لحظه احساس كردم كه اون هم چقدر انسانه راستي!(شايد تاحالا فكر ميكردم بيشترش فرشته باشه!) و چقدر احساس كردم كه ديگر امام زمان هم بي تاب شده!‌ انگار خودش از همه منتظرتره!‌ البته من كه فعلا در خواب فراموشي غلت ميزنم! ‌آخر اينجا، شهر بستني ها، هوا خيلي سرد شده! كنار بخاري خوابيدن هم كه خودتان ميدانيد چقدر حال ميدهد!‌ من هم كه چقدر مثل آفتاب زمستان تنبل شده ام! ‌اين روزها اصلا به اين فكر نميكنم كه آره، تو يكي از همين جمعه ها ممكنه بياد!‌ ميدونم؛ ‌مطمئنم كه مياد. چشم هام اين رو ميگن!‌ ولي انگار كه يك روياي خاك گرفته است!  ‌بچه تر كه بودم هميشه فكر ميكردم كه چقدر خوب است كه اصلا بدي نباشد. قاتل نباشد، زندان نباشد،‌ صاحب خانه نباشد!‌ تا نیمه شب در كوچه بازي كني و هيچ كس هم تو را ندزدد! ‌ولي انگار حالا ديگر وجود بدي ها برايم ثابت شده! ‌يك اصل شده!! ‌ديگر سرزميني كه سراسر حقيقت باشد براي مني كه در اين عصر زندگي ميكنم يك روياست!‌ خواستم مزه اش كنم ؛‌ خواستم بچشمش ؛‌ گفتم شهربستني هاست!‌ همان شهر معروفي كه پشت درياهاست!‌ همان شهري كه همه ي مردم آن شادند و دست هر كودك 60 ساله ي شهر ليسونكي است! همان شهري كه براي همه بستني هست! همان شهري كه بستني را سهميه بندي نمي كنند و كسي بستني كسي را نمي خورد!‌ گفتم زندگي با طعم بستني!‌ گفتم بستنيش خوشمزه تره اوومممممممم! ... ولي اين روزها، اينجا،‌شهر بستني ها، هوا خيلي سرد است و من هر بار كه در خيابان هاي اين شهر راه مي روم با هر ليس اين سردي را بيشتر احساس ميكنم!‌(غريب اينجاست كه هنوزهم دستان سيري ناپذيرم بستني را چسبيده اند! ‌آخ كه چقدر چسبناك است اين بستني! ‌آخ كه چقدر خوشمزه است اين بستني!‌ دير يا زود تمام مي شود ،‌ ميدانم ، ‌ولي من كه مي ليسمش!) اينطور شد كه شهر بستني ها شد يك شهري همين نزديكي ها،‌ نه در دوردست ها! مثل همين جا!

خلاصه نمي دانم چرا این بار نسبت به يك جمله اينقدر واكنش نشان دادم!‌ شايد هوا زيادي سرد شده! ‌شايد هم ديدن تصاوير غزه كه البته جزء برنامه هاي روزانه ام شده در اين ماه محرم اندكي مرا از كنار بخاري تكان داده است! ‌نمي دانم . . . شايد بايد كفشهايم را از همين جا پرتاب كنم تا بخورد تو سر اسرائيلي ها تا شايد مشت محكمي باشد بر دهان آمريكا! باز هم نمي دانم . . . تنها ميدانم كه ديدن اين شهر ديگر بدجوري موهاي تنم را سيخ ميكند! سردم است! مگر سرما پلك ها را هم مي لرزاند؟! ‌آخر پلك چشمم بدجوري هي مي پرد!!

 

بستنیش خوشمزه تره!اوومممم... 

+  87/10/14    شوکول  | 

بعد از ظهر یک روز به شدت بارانی در شهر بستنی ها :

ـ خانم ببخشید ساعت چنده ؟

ـ  ۵ .

ـ نه بابا !  میگم یادداشت کن : .....(!)۰۹۳۷ !!

 

بستنیش خوشمزه تره!اوومممم... 

+  87/10/03    شوکول  |