اصولا الآن آذرماه است و قاعدتا نهمين ماه سال بنابر تجربه بايد سرد باشد!
خب حالا كه اندكي به علم غيب من پي برديد(!)
مواظب خودتان در اين هواي سرد و پاييزي باشيد.
به مناسبت روز حمل و نقل (26 آذر) و از آنجايي كه حمل و نقل از بخشهاي زيربنايي اقتصاد هر جامعه است؛ گفتم امروز در اين مورد سخن رانندگي كنم(برانم)! 
شبكه ارتباطي (حمل و نقلي)كه امروزه لزوم آن براي الاغ(!) هم ثابت شده به شهر حيات و زندگي مي بخشد و اصولا خيابان ها در شهر نقش رگ در بدن را دارند! ولي واي از وقتي كه ترافيك شود! آنوقت مي پرسند چرا جديدا اينقدر فشار خون ها بالا و پايين مي رود؟!
تجارب كشورهاي پيشرفته نظير ژاپن نشان ميدهد كه محيط و وسايل نقليه در رده هاي بعدي قرار دارند و اين عامل انساني است كه باعث نوسانات بسيار در مسائل ترافيكي ميشود. پس من هم نمي خواهم زياد به مشكلات ساختاري مثل سيستم حمل و نقل عمومي و مسائل هندسي ترافيك شامل طراحي تقاطع ها و ... گير بدهم و يكراست مي رانم به سمت مشكلات فرهنگي! 
اوووف ... يه لحظه سرگيجه گرفتم! از كجا شروع كنم خب؟!
از تك سرنشين بودن خودردوها يا از موسيقي بي وقفه ي بوق ها يااز روي خط عابر پياده توقف كردن ماشينها موقع چراغ قرمز يا از ادبيات وصف ناپذير راننده ها
يا از حس شعف تخلف كردن ها
يا از زيبايي دلبرانه ي تاكسي ها در شهرستانها يا از دومتر اون طرف تر از خط كشي رد شدن ها يا از ايست ... اَ اَ اَ ! اين چيست ديگر؟!
چگونه روي هوا سوار شده؟!
پس چرا من كه هر روز از اين مسير رد ميشوم تا به حال آن را (ديده بودم ولي) نديده بودم؟!
مدتي آنجا ايستادم ديدم هيچكس از رويش رد نمي شود پي بردم كه خب من هم وقتي مي بينم همه از خيابان مي روند پشت سر آنها ميروم ديگر!!
به نظر شما پل هوايي اون بالا چه نقشي را ايفا مي كند؟
1- شلغم
2- وعده گاه عاشقان
3- عبور و مرور وسايل نقليه
4- پل صراط !
خب ديگر بس است! بياييد اندكي با چشمان سياهمان نقاط روشن(كور) 26 آذر را ببينيم!
امروز به سلامتي كلي جلسه براي حل مشكلات برگزار ميگردد!
تازه... به مناسبت هفته ي حمل و نقل بهره برداري از اولين آژانس دوچرخه ي شيراز به منظور توسعه ي فرهنگ دوچرخه سواري آغاز مي شود.


اگر استادي با دوچرخه به دانشگاه برود:
1- استاد تربيت بدني است
2- پول ندارد ماشين بخرد
3- دانشجويان،زيادي ماشينش را پنچر كرده اند
4- آخي ،نازي !
اگر دختري با دوچرخه به مقصد برود:
1- افزايش سلامت بانوان جهت زاييدن فرزندان برومند و مومن
2- مد شدن شلوارهاي بالاي زانو براي اينكه به دوچرخه گير نكند
3- افزايش آمار تصادفات به علت خلسه 
4- جمع كنيد اين دختراي لش ِ ذليل مرده رو !
*طفلكي ثانيه هامون ! 
) شده است و باشگاه ها کلی کلاس میگذارند سر این قضیه! باید اعتراف کرد که در بیشتر موارد حضور بازیکنان خارجی در فوتبالمان تاثیر چندانی نداشته؛ ولی هنوز تیم ها به خریدنشان اصرار می ورزند!
دلایل اصلی جذب بازیکنان اجنبی:
1 پیشرفت زبان خارجه ی بازیکنان کشور
2 کمک به اقتصاد دیگر کشورها (بنی آدم اعضای یک پیکرند* که در آفرینش ز یک گوهرند)
3 معرفی فرهنگ اصیـــــــــل ایرانی به دیگر ملل
4 مبارزه با تبعیض نژادی
5 پیدا کردن راه هایی نو برای خرج بودجه ی بستنی ِ اضافی
6 کنترل و کاهش احساسات بازیکنان هنگام دیدن بازیکن های خارجی در بازی های بین المللی
7 افزایش درآمد پنهانِ حاصل از جذب توریست
8 تبلیغ دین اسلام !
حتی ابرتیم های(!) ما می روند از دسته یn ام سرزمین قهوه به سرزمین بستنی و شکلات بازیکن می آورند ولی آنها گاها حتی حس دلپذیر خرامیدن در ارتفاعات چمنزارهای ورزشگاه های شهرستان ها را تجربه نکرده با کوله باری از بستنی می روند! درابتدا علت ناکامی این بازیکنان و جدایی وسط هنگامشان شکلات خوانده شد! چراکه مزه ی شکلات آن طور که تصور می کردند نبود و اصلا جای قهوه را برایشان نگرفت! لذا کارشناسان طی نشست تره خردکنان(!) راهکارهایی ارائه دادند که زین پس برایشان بستنی با طعم قهوه فراهم شود تا دیگر برای آنان ملالی نباشد جز دوری آشنایان!
بالاخره دراین بین چند چهره ی موثر دیده شد ولی هنوز هم سطحشان بسیار پایین است! کارشناسان علت اصلی این امر را دنیاطلبی نوع بشر(پول خواهی زیاد)، سردی بیش ازحد شهربستنی ها> یخ زدگی جاده ها> دیر رسیدن به فرودگاه ها و آنتن ندادن موبایل ها دانسته اند!!
*جدیدا من می شنوم بعضیا این مصرعو این جوری میگن: بنی آدم اعضای یکدیگرند !! 
بستنیش خوشمزه تره!اوومممم... ![]()
هوا سرد بود. باد سوت هاي ممتد مي زد(عجب نفسي دارد اين باد)! سراسر صداي سكوت مي آمد، و صداي پسرك بستني فروش كه فرياد مي زد: ببستنني، ببستنني ،،، صداي او هم در سرما يخ مي زد!دوست داشت پليس شود.
به پول فكر مي كرد، و به سرما. او سردش بود؛ مثل من كه سردم مي شود.
نگاهي به بستني هايش كه روي زمين ولو بودند انداخت. سرماي هوا نمي گذاشت آب شوند. با خود گفت: چه بد! هيچ كس در اين سرما هوس بستني نمي كند! ناگهان نگاهش روي بستني خيره ماند! هوس بستني كرده بود! آب دهانش را كه مزه ي بستني گرفته بود با حسرت قورت داد و گفت: چه فرق مي كند؟ كسي كه يك نيم نگاه هم به بستني ها نمي اندازد! لااقل شايد يكي با ديدن بستني خوردن من هوس كند! اين را گفت و مشتاقانه شروع به باز كردن بسته ي بستني شكلاتي كرد. لبخند گشادی به بستني زد، چشمهايش را بست، زبانش را بيرون آورد و ليسيـــــــــــــــــد. اوومممممممم! چه خوشمزه!راستي كه چه لذتي دارد!
ياد مادربزرگش افتاد وقتي كه براي او و دخترخاله اش بستني مي خريد.
دوست داشت با دخترخاله اش ازدواج كند
و اسم پسرش را بگذارد گشتاسب. با خود گفت حالا اگر دختر بود چه؟؟
با هر ليس در رويا غرق مي شد. به خونه ي مادربزرگ
و دخترخاله و بستني فكر مي كرد.
طوري كيفور بود و طوري مي ليسيد كه نظر هر رهگذري را جلب مي كرد. ناگهان رهگذري جلو آمد و پرسيد:
_سيگار داري؟
نگاهي كرد و گفت: بله!
پسرك بستني فروش سيگارش را آتش زد. هر بوسه اي كه به سيگارش مي زد به اين فكر مي كرد كه اگر از درپشتي برود مي تواند زودتر دزد را بگيرد يا از پنجره؟
دود سيگار به تدريج بستني اش را آب مي كرد!!
بستنیش خوشمزه تره!اوومممم...

* دلم برا همتون تنگ شده . برا تک تکتون . واقعا ! خیلی زیاد هم تنگ شده ! ینی جون سالم به در خواهم برد ؟!
بستنیش خوشمزه تره!اوومممم... ![]()