احساس ميكنم كرخت شدم ! احساس ميكنم هربارم كه با هزاااااااار جون كندن از پوستم ميام بيرون يه پوست ميندازم بسي كلفت تر !!
گرممه ! دارم خفه ميشم ! خيلي پوست كلفت شدم !!
خدايا ازت ميخوام پوستمو غلفتي بكني !!
این پست ساها خیلی به دلم نشست .بچه تر كه بوديم وقتي اون روزه هاي آبدوغ خياري رو ميگرفتيم تمام مدت منتظر افطار بوديم!
با بچه هاي همسايه هم كه خاله بازي ميكرديم يكسره درباره ي اينكه افطاري ميخوايم چي درست كنيم حرف ميزديم! البته بيشتر برا اين بود كه نشون بديم ماهم روزه ايم!!
با جيغ جيغ مفرط با اون زبوناي روزه دل مامان بابا رو به رحم مي اورديم و سفره رو پر ميكرديم از انواع هله هوله! از چار ساعت قبلم ميچيديمشون تو ظرفاي رنگو وارنگمون و زل ميزديم بشون تا افطار! 
البته حالا هم كل روز اصلي ترين دغدغه ي فكريمون افطاره و بدليل ضعف و عدم تمركز(!) روزا يا خوابيم
، يا كار همچين مفيدي نمكنيم! تازه از افطار به بعد (آخيش!) روزمون شروع ميشه و با تمام قوا و تمركز ميشينيم پاي سريالاي تلوزيون! حقا كه چه ماه رمضون مفيدي!! 
البته سفره هامون مثل قبل رنگينه! با اين تفاوت كه اين دفه مامان خانوممون تازه استعداداي نهفتشون داره رو ميشه! ديروز سحري چيكن استراگنوف درست كرده بود برا تزيين روش(!) گوجه رو يه جور جراحي كرده بود عينهو گل محمدي! واقعا برام شگفت انگيزه كه اين همه شور و حالو از كجا آورده؟!! (مثل بچگيهاي خودمون!)
سفره هاي افطارم كه نگو! اوومممممممم ! من كه موذن تا داره با دهنش اون اصوات گوشنوازو درمياره (ترق تروق...ترق تروق يا يه چيزي تو همين مايه ها) با سرانگشت تدبير تمام اون غذاهاي عجيب غريبو به قول بابام بهداشتي ميكنم(دستمالي) !!
ولي خب امشب يه خرده فرق داشت! مامانينا بيرون كار داشتن افطاري نيومدن! بنده هم كه به عنوان فرزند ارشد خانواده فرماندهي كل قوا رو بر عهده داشتم! ولي خب خودتون ميدونيد ديگه آدم ماه رمضونا كلهم نئشه است! منم تا خود اذون تو چرت خرگوشي به سر ميبردم!
وانگهي ديدم اذونو گفتنو ارتش هم يكي خيره به ديگري گشنه! 
اعصابمون دهشتناك داغون شد كه چرا هيچي برا خوردن نيست! ولي به قدري لِه و وارفته بوديم كه حال غرغرم نداشتيم!
خلاصه هر كي رفت واسه خودش يه چند تا ميوه شست تا اينكه از خطر مسلم مرگ نجات يافتيم!!
با خودم گفتم چقدر سخته آدم روزه باشه(واي واي!) ؛ كلي هم انتظار افطارو بكشه(ووي واي!) ؛ اونوقت هيچي به هيچي ؟!! (ووي ووي!)
بعد از اون حادثه ي غم انگيز نمدونم يه دفه صاعقه خورد به مخم(؟!) ، باد صبا پيغامي اورد(؟!) ، يه الهام غيبي بود آيا(؟!) ( X ننداختم والا ) ؛ كه با خود انديشيدم پس اون مستمندايي كه تو همين ماه رمضون چيزي ندارن كه حتي باش افطار كنن چه جوري زندگي ميكنن ؟!! اصلا چه جوري زنده ميمونن ؟!! (غافل از اينكه يكي از اصلي ترين اهداف اين گشنگيا و تشنگيا اصلا اينه كه اندكي ياد مستمندا بيفتيم ولي...! )
به هر حال فاجعه ي بي افطار موندن امشب باعث شد يه سر دعوتتون كنم اون پايين ماييناي شهر بستنيها !
اون جايي كه هيچكي كسي رو واسه افطار دعوت نميكنه چون خجالت ميكشه! ولي اشكال نداره من ميخوام همين يه شبم كه شده خونه ي عبدالريش اينا خجالت بخوريم ! 
عبدالريش(=كوچكترين پسر جناب ريش بستني) وقتي با پرنسس وانيلا ازدواج كرد هر دوشون از خانواده طرد شدن!
ريش بستني اينا كه از نظر مذهبي هيچ خانواده اي رو در شأن خودشون نميديدن ؛ وانيلا اينام كه اووووف! پول زياديم بد مصيبتيه والا !
پسرشون بَستام اولين ساليه كه روزه كله گنجيشكي ميگيره! ديگه داره واسه خودش مردي ميشه وروجك! هر روز همراه باباش ميره شاگردي!
ولي امان از وقتي كه خسته و كوفته پناه ميارن به آغوش گرم وانيلا !![]()
واقعا فك ميكنيد وانيلا چي تو دلش ميگذره ؟! وقتي كه همسر و فرزندش با هزار آرزو ميان خونه و ميبينن كه... هيچي نميبين ! 
ولي از همه سخت تر واسه وانيلا ديدن خجالت همسرشه! وقتي كه نتونسته هيچ كاري بكنه و غرورش له ميشه!
حال عبدالريشم همچين تعريفي نداره وقتي كه ميفهمه چرا قد بستامش كوتاهتر از همسناشه! 
دعا: ![]()
خدايا هيچ بستني اي رو پيش بچش آب نكن ![]()
خدايا خودت بالا سر اون پايين مايينا باش ![]()
خدايا يه كاري كن عبدالريش و وانيلا خجالت نكشن؛ بستامم قدش بلند شه! ![]()
امشب افطار نداريم! باهاس پشت بند روزه شبه هم بگيريم!

شكم خالي صفاي گرينفه !! 
*آدم وقتي دغدغه هاشو مقايسه ميكنه واقعا...
! يه عده اون پايين مايينا دارن خجالت قورت ميدن اونوقت سركار بنده تمام غصم اينه كه واي گشنمه ، مامان افطار چي داريم ، خدااااااااااا چرا امشب افطار آماده نيست يا غر ميزنم سر ملت كه اصلا عشششقم ميكشه اتاقم كثيف باشه يا به "فارغ التحصيل" بگيد "دانش آموخته" !
**فارغ = آسوده و خلاص شدن و اين يعني خلاص شدن از تحصيل و علم! درضمن اين واژه دركل عربي است!
بستنیش خوشمزه تره!اوومممم...
(در صورت وجود!)
چيه ؟
اصلا حوصله ي سلام كردن ندارم! آخه اعصابمو تيكه پاره كرده اين بشر!
از وقتي اومدن خونمون همين جووووو داره ميججججهه رو نِروَم! ديگه برييييييييييدم! 
فك كنم تنها مشكل زندگيش اين باشه كه من شلوغ كارم!(زندگی جنگ و دیگر هیچ!)
آقا از قديم گفتن چارديواري اختياري! وااااااااااالا
ولي خداييش اتاق من خانه ي آمال بچشه ها! متخصص خوردن كاغذ و لوازم آرايشيه!
اونم با اشتهاي زايدالوصف! همچين يه گوشه كز ميكنه و تند و تند فرو مي بلعه كه به سرم زده امتحان كنم !



![]()

![]()






اصلا عشششقم ميكشه
اصلا عشقم ميكشه اتاقمو تبديل به يه استخر لباس به عمق ۱۰۸۶۳m(عمیقترین نقطه ی اقیانوسها یعنی گودال ماریاناس در اقیانوس آرام
) کنم !
اصلا عشقم ميكشه كتابام هر كدوم يه طرف وول بخورن! (دوری و دوستی!) 
اصلا عشقم ميكشه ميوه جات بيارم تو اتاقم بخورم هستشو از فاصله ي شونصد سال نوري پرتاب كنم طرف سطل زباله (مثل بسكتباليستا
) !
اصلا عشقم ميكشه همه ي عروسكامو از كمد و در و ديوار و سقف و كشو و سطل زباله و... بردارمو جمعشون كنم دورم رو تخت!
(این یکی رو ديگه خالی بستم! کی حال داره ؟!!)
اصلا عشقم ميكشه تختمو تا آخرش همين جوري آماده به خدمت رهاكنم! (فلسفم هم اينه كه خب دوباره ميخوام بخوابم ديگه! مگه نه؟!)
اصلا عشقم ميكشه لوازم آرايشي و ادكلن و كتاب فيزيك و لپ تاپ و توپ بسکتبال و جانمازمو يه جا بذارم!
اصلا عشقم ميكشه مدادرنگي بردارم ديواراي اتاقمو خطخطي كنم! يه طرف قرمز، يه طرف سبز، يه طرف بنفش، يه طرفم صورتي، سقفم كه آبي! خودمونيم خوشگل ميشه ها!

اصلا به ایشون چه كه با اين وضعيت در آينده ي دور يا نزديك شوهر گيرم مياد يا نه؟! وااااااااالا 
آشنا هستي ؛ باش ... دوست هستي ؛ باش ... فاميل هستي ؛ باش ... مسئول حمايت از محيط زيست هستي ؛ باش ... نماينده ي انحصاري شوهريابي دختران جوان هستي ؛ باش ... فضول هستي ؛ باش ...
اصلا عشششقم ميكشه
اصلا عشقم ميكشه بستني رو اين جوري بخورم! مشكليه؟!!

حاشیه
*lkjdfs,kjkjsdfkjtdshjfguyjtsdfhghsjfrgopujkl (حالا فهمیدی چقد اعصابم خرده؟!)
**از این به بعد بفهمم کسی به جای "دانش آموخته" گفته "فارغ التحصیل" خودم شبانه با لباس مبدل میام فارغ الحیاتش میکنم! واااااااااالا
***اصلا به تو چه ؟!!
****ببخشید !!
بستنیش خوشمزه تره!اوومممم... ![]()
در سري جنگهاي نژادي بستنيون(كه به تفصيل ذكر شد) حزبي بود به نام "نازي"! آنها با تمام قوا نااااااااااااااز ميكردند و خود را نژاد برتر و نازتر ميدانستند!!
در آن دوره بدليل نفرت عميق عموم از تبعيض نژادي كسي حاضر به خريد ناز آنها نبود! آنها نيز وقتي نازشان روي دستشان باد ميكرد متهم را طي يك عمليات تروريستي تيرباران ميكردند!!
اين روند تا آتش بس و فتواي سلطان سالار ادامه داشت! ولي هم اكنون سال گفتگوي نژادهاست و كسي حق كشتن ديگري را ندارد!!
ليكن جاي بسي حيرت است كه امروزه با وجود ممنوعيت تيرباران، مردم بيشتر به سمت خرنازشدن (بر وزن خركيف) گرايش دارند و نسيه هم كه شده مي خَرند(خَر ميشوند)!!! ![]()

![]()


پس طبق شواهد و تجربيات، نازي ها به اين نتيجه رسيدند كه همانا تير چشم شهلا بسي برّان تر از تير اسلحه است!!
![]()
تير چشم = سلاح با دماي بدن سازگار(نه سرد،نه گرم)
امروزه قيمت مردن با تير چشم يك نازي با تخفيف دانشجويي(!) خداتومن(به قيمت فروش خدا) شده! و نازي ها از ثروتمندترين بستنيهاي سرزمين هستند! روز به روز هم به تعداد جواناني كه به شغل شريف ناز كردن ميگرايند افزوده ميشود!!
تيك عصبي نازبستنيها: 

شعار: نااااااااااز ميكنم ؛ پس هستم !
تكيه كلام: ايششششششش(دهن به شدددت كج شود و پلكها به شددددت تر نازك)!
و اما سرانجام يك نازبستني بد شانس : ![]()
خورده ميشوید!!

و اما افطاري امشب و معرفي نازترين نازي:
ناناز بستني 
ايشون به عنوان ناااااااازترين بستني 2008 انتخاب شدن! فيض ببريد!!

و اما يك رابطه ي بسي شگفت:
ناناز بستني = فرزند ارشد و مالك يكي از ice-cream tower هاي جناب ريش بستني
با شما باشه كه همين الان اين ice-cream tower (به قول اصفهونيا بستني برجي) رو ميخوريد!

اصبر... friest دعای ناناز بستنی : ![]()
خدایا كاش هرچي بستني ميخوردیم چاق نميشدیم! كاااااااااااااااش

ولي آنها هيچگاه حس ناب بستني خوردن بالذت را درك نخواهند کرد!!
![]()
توجه توجه
از آقايان محترم بسی خواهشمندناكم كه خر(درخورترين تمثیل) اين تير چشمان نشوند
و لااقلكن در اين eftar party هم كه شده جاخالي دهند! چشاتو درويش كن ديگه داداش ماه رمضوني!
واااااااالا !!
حاشيه
*اين نازي ها هيچ گونه ارتباط معنایی با ساراناز عزيز ندارند! صرفا تشابه اسمي! درواقع ایشون ناز به معنای حقیقی کلمه هستند!!
**بسیییییییییی فراوان بسی خواهشمندناکم زین پس به جای واژه ی اسف بار "فارغ التحصیل" از "دانش آموخته" استفاده کنید! نامرديد اگه استفاده نكنيد!!
بستنیش خوشمزه تره!اوومممم... ![]()
سلام
بعداز سحر يه خواب خيلي خاص(منظورم عطاران نيستا با اون سريال چيزدارش!
)ديدم كه كلا 1 ساعتم نشد! ولی خيلي برام عجيب بود !!
فك كنم بعداز يه وجدان دردي رفته بودم به يه شيرخوارگاه سربزنم! يه گوشه ايستاده بودم كه يه دختركوچولو رد شد؛ منم يه لبخند گنننننننده بش زدم!!
بعداز اينكه صحبتام با مسئول شيرخوارگاه تموم شد رفتم سمت بچه ها! مثه مادري كه بعداز سالها بچشو پيدا ميكنه دويدم اونم دويد طرفمو سففففت همديگرو بغل كرديم!!! ![]()

بعدش همش باهم حرف ميزديم! تازه قول دادم هر جمعه ببرمش كوهنوردي(اون يه ذره بچه رو
)!
اونم تو حرفاش همش يه شخصيت كارتوني بود كه هرچي فكر ميكنم يادم نمياد! آواهاش يه چيزي تو مايه هاي گاراژ قدير ژانگولر بود!!
بسييييي فشار اوردم جون شوكول! همين شبيه ترينه!!
بعد يه دفه در زدن!حدس بزنين كي بود؟!
رهبر بود!!
جون مخاطب جون نميدونم از كجا پیداش شد؟!! 
مثه اينكه اومده بود وضعيت بچه ها رو برا اول مهر بررسي كنه! تندوتندم يادداشت برميداشت!!
بعداز اينكه رهبر رفت وانگهي دويد طرفمو گفت: خاله شوكوووول...خاله شوكوووول جيشمو نيگر داشتم تا تو منو بشورييييييييي
(طوري نيگا ميكرد انگار عجب افتخاری نصيبم شده)!! ولي نميدونم چرا سايز اندامش تو wc با بقيه ي جاها تناسب نداشت! هي كوچيكتر ميشد!
شبيه فرشته هاي كوشمولو!!
مثل اين فرشته ي بستني خور:

اينو قبلا save كرده بودم! يه دفه ديدم eee!! اينكه خودشه!!
گفتم: خب من چشامو ميبندم تو جيشتو بكن! ييهو فهميدم صداي شششششش از پشت سرم مياد! نگو رفته گوشه ي wc وايسادني كرده!! 
منم شبيه خاله هاي مهربون بدون اينكه دعواش كنم گفتم: نه خشگلم، بايد اينجا بشيني! يه پات اينور يه پاتم اونور!!
ولي نميدونم چرا به طرز معجزه آسايي هي كوچيكتر ميشد! برا همين يه پاشو كه يه طرف ميذاشت اون يكي به اون وريه نميرسيد! جلّ الخالق!!
نزديك بود بيفته تو سوراخ توالت كه من گرفتمش!!
البته خودمونيم كلي هم كثيف كاري كرد! ولي خودمم بسي سرگشته و دو صد حیرانم که چرا اصلا چندشم نشد؟! شگفتا!!!
سرتاپاشو شستمو بعدم برا اينكه سردش نشه پيچيدمش دور يه حوله و دوباره سفففت بغلش كردم!
اين دفه ديگه كاملا تو دستام جا ميشد! هر دفه هم كه ميومد تو بغلم از همون شخصيت كارتوني مجهول ميگفت!!
وسط حرف زدنش از خواب پريدم! براي لحظاتي كاملا مبهوت بودم! همش دستامو نيگا ميكردم كه شايد دفه ي بعد توش باشه!! ولي...
نميدونم... نميدونم... واقعا نميدونم!!
شايد فرشته ي بستني خور درونم بود؟!!
همون كودكي كه تو دلمه و همش ميگه بستني ميخوام!!!
ولي هركي كه بود خيلي دوسش داشتم! احساس ميكردم جزئي از وجودمه! كلي هم دعا كردم كه دوباره ببينمش ولي...!!
خييييييييييييييلي دلم براش تنگ شده! خييييييييييييييييييييييلي!!
بستنیش خوشمزه تره!اوومممم... ![]()
آره، اخيرا حتي بيشتر منو به سمت خودت جذب ميكني! دارم مي بينم!
من ديگه كامل اختيارتو درك ميكنم! من ثابت كردم اگه يه بنده اي بخواااااااااد بد باشه ديگه از دست تو هم كاري ساخته نیست !!
سلاااااااااااااااااااااااام
مژده
مژده
امشب باشكووووووه ترين افطاري سرزمينو دعوتيم!هوراااااااااااااااااااا... ![]()




ريش بستني 
بله ديگه ! نوبتيم كه باشه نوبت جناب ريش بستنيه ! مردم از ايشون انتظارها دارن !! هرچي باشه ايشون بلند ريش ترين بستني سرزمين هستن ! درضمن مالك بلندترين ice-cream tower كه البته اونم اهدا كردن به كانون اصلاح و تربيت جوانان بي ريش !

شعار : الريشُ نصف الايمان
خواهش ميكنم ... بفرماييد سر سفره

هل نشيد بابا ! اين سفرست !!

آروم ... آروم ! اينم سفرست (برا خانوما)! خانوما آقايون جدا ميشينن خونه ي ريش بستني !!

وايسيد بابا ! اول بايد جناب ريش بستني دعا كنن ! ![]()
در جمع :
پروردگارا اعمال ما را در جهت خود خالص گردان ![]()
پروردگارا جوانان ما را به راه راست هدايت فرما و كاري كن به معنويت و باطن ريش گذاشتن پي ببرند![]()
در دل خود : خدايا اينا كه همه رو تموم كردن ! يه كاري بكن ديگه ! 
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآمين ![]()
البته ايشون قبل از اينكه روزشونو باز كنن نمازشونو قرائت ميفرماين ! ولي مثل اينكه به قسمت والضّااااااااااااا.......(بشين برو رشت)لّييييييييييييييي......(برگرد برو خونتون) يييييين رسيدن ! 
عيب نداره ! شما بفرماييد بستني !! ![]()

بستنیش خوشمزه تره!اوومممم...![]()
تو خونه ي ما معمولا هركس تو اتاق خودش روزگار ميگذرونه و كم همديگرو ميبينيم مگر بعضي مناسبتهاي خاص ! مثل افطار ، يا همون سريالهاي معلوم الحال يا وقتي بابا از در مياد تو و ميگه : بچه ها بستنيييي يا ... فوتبال ! كلا خانداني داريم بس فوتبالي ! بس هااااا ! ( عموم ميخواست بره مكه زنگ زده بود حلاليت بطلبه سر پرسپوليس-استقلال{و بالعكس نداره ها
} كل راه انداخته بوديم !)
ديشبم يكي از همون شباي فوتباليمون بود ! ايران-عربستان
پدر به عنوان تنها عضو تقريبا نرمال خانواده عقب تر از بقيه بسي موقر و باشخصيت ميشينن و با ابهت خاصي ( مثل يه كوه آروم ) نظاره گر بازي هستند ! البته بعد از گل خوردن بدليل فشار روحي زياد تند و تند بازي رو تحليل كارشناسانه ميكنن ( مثل يه آتش فشان فعال )! وقتيم گل ميزنيم چشماش از ذوق ميدرخشه و نفس عميقي ميكشه !
اما اين مادر ما حكايت ها دارد ! اصولا از فوتبال نفرت خينين دارن و سر اين مهم غرهاي كوبنده اي سر ما ميزنن ! ولي واي از وقتي كه بازي شروع بشه ! واااااااي !![]()
به خاطر چشماي ضعيفش عينكش رو ميزنه و ميره تو خط مقدم سالن face to face با TV ! و مثل وقتايي كه آموزش آشپزي ميبينه ( البته با هيجاني تو مايه هاي واي غذام سوخت
و دقتي تو مايه هاي آقا دوباره مواد لازمو بگو جا مونديم
) چونان در بازي مستغرق ميشن غير قابل وصف ! هر از گاهي هم حركاتي از خود بروز ميدن بس شگفت آور و تماشايي ! براي مثال گوشت آواي بد نشنود در صحنات نه چندان حساس چونان فريادي سر ميدهند كه ماهمگي براي مدتي خيره به وي مينگريم و بعد جملگی ميزنيم زير خنده ! آي بانمكه...آي بانمكه
! صحنات حساس رو هم كه بي خيال !!
البته از اوناس كه وقتي ميپرسي طرفدار كدوم تيم باشگاهي هستي ميگه تيم ملي !! وصد البته از عاشقان ديرينه و مخلص اسطوره ي فوتبال اين مرز و بوم ؛ جناب دايي !
حال بشنويد از آبجي خانوممون كه 2 سال از ما كوچيكتره ! در طول بازي كلهم در حال وَرغُزغليدن و فكاكي (فك زدن بر وزن فحاشی) هستند
! هر جمله ي دلنشين و شاعرانه اي كه به ذهنشون خطور ميكنه تقديم ميكنن به همه ! از تماشاچي هاي زبون بسته گرفته تا بازيكنان حريف و مريبون و علي الخصوص مو خشگلان خودي
(ابروهاي زندي رو حال كردين؟
)! البته چونان اين جملات قصارشونو كوبنده تفهيم ميكنن كه دندوناشون دچار فرسودگي زودرس شده از فشار زياد ! هر 2 دقيقه يه بارم گوشزد ميكنن خب پاس بده به نكونام ديگهههه (حتي اگر توپ دست تيم حريف باشد)! وقتي هم كه يكي از بازيكنان عربستان غش ميكرد چار كيلو كم ميكرد تا ايشون افتخار بدن بلند شن !!
داداشيم هم كه هر بازيكني كه گل بزنه به عنوان داداش نداشتش ميپذيره ! آبجي :اين نكونام عجب گلي زدااااااا !
داداشي :دااااااااااااااااداشه(با ذوقي بس وافر و غريب)
!
ايشون كلا تو زمين تشريف دارن ! اصلا نميشينه كه ! صحنه ي آهسته اجرا ميكنه ؛ موقع خطاها خودشو با تمام وجود ميكوبونه زمين ؛ شوت ميكنه تو درو ديوار ؛ موقع ضربات ايستگاهي هم چونان زاويه رو تنظيم ميكنه كه شرط میبندم اگه يه توپ بود از همين جا مستقيم ميرفت تو دروازه ي عربستان !
بنده هم كه با تمام قوا آدامس مضغ ميكنم (بدتر از اوس فرگوسن!) هرازگاهي هم يه جيغ ماوراء بنفش سرميدم (بدتر از اون نسوان محترم تو سالن بسكتبال {چند قلو آبجي؟} ) !!
اما بازي كه تا دقايق پاياني 0-1 به سود سعودي بود تا اينكه بالاخره نكونام يه گل زد(چشمت روشن آبجي!)
كارگردان تلوزيوني عربستانم که دم به دم برهمه دم علي جونو با اون چشمان خون فشانش نشون ميداد( يه چيز تو مايه هاي هيولاي چشم قرمز) وقتيم بازيكنا رو با فرياد هدايت ميكرد به شير دژم متمايل به گودزيلا مي موند !

every way تبريكات گرم ما را پذيرا باشيد !!
دعا
:
خدايا ما كه از فوتبال اين مملكت چشممون آب نمي خوره ؛ لااقل اين جمع پرشور و بسی فوتبالی-بستنیایی رو از ما نگير
![]()
خدايا دروغ گفتم من ميخوام كه ايران قهرمان بشه
![]()
حاشيه
خداييش نصف شبي چه بساطي راه انداخته بوديم تو آپارتمان ! طفلكي همسايه ها ! (اين آپارتمانم اصلا فرهنگ ما رو نداره ها
!)
بستنیش خوشمزه تره!اوومممم...![]()







هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام





هوا آتيشي ... كارا خسته كننده ... ترافيك طاقت فرسا ... برق خونه قطع ...آخ كه چقدر بستني ميچسبه !
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ ! روزمون باطل شد !!!
ولی no problem ! خب حواسمون نبود ديگه ! 
راستش از خوش شانسي شما روز اول ورودتون مصادف شده با روز اول ماه رمضون تو شهر بستنيا (طرفاي مثلث برمودا اينا تازه ديشب هلالو ديدن ! )
حقا كه خوش شانسيد ! چيه ؟! جونِ شوكول راست ميگم! آخه روزه گرفتن تو شهر بستنيا ثوابش X >2برابر جاهاي ديگست ! والا !!
نميدونين چه لطفي داره وقتي بستنيهاي رنگارنگ رو ببيني و به دلت كه همچین داره وَرميزغُله ( اگه تونستي ريششو پيدا كني؟! ) بگي نع (نه بَع) !!
* تعداد قطرات دل آب شده نسبت مستقيم دارد با تعداد آجرهاي خانه يمان در بهشت *
هر شبم خونه يكي افطاري دعوتيم. شب اول كه خونه سلطان سالارينا (خدايا چقدر اين پيرمرد نازه) !! 
همه هم با بستني روزشونو باز ميكنن !!
حالا ديگه مثلا افطار شد !!
بفرماييد بستني ... خواهش ميكنم شما بفرماييد

دهه ! چرا فحش ميدي ؟! لب و لچه رو جمع كن ! بابا الان داري كلي آجر جمع ميكني !!
حالام هممون سر سفره ي سلطان سالارينا جمعيم(خداييش سالاره) . ![]()

دعاي سلطان سالار سر سفره ي افطار : ![]()
خدايا هيچ بستني اي رو پيش بچش آب نكن ![]()
بستنیش خوشمزه تره!اوومممم...![]()
سلااااااااااااام

قربون مخاطب جوناي خودم برم كه اينقدر با اراده ان ، اينقدر با حاااااااالن ! 
مي دونستم همتون پايه ايد و دل به دريا ميزنيد ! والا ! 
الان بايد وسط مسطاي اقيانوس اطلس باشيد ! اگه يه كم ديگه مقاومت كنيد و (مثه اون مورچهه كه 77 بار دونش افتاد ) تسليم نشيد ؛ رسيديد .
البته الان بستنيا يه كم افسردن ولي قول شوكولاتي ميدم تا شما برسيد از دپيّت در بيان !
راستش من اين شاهكارو قبل از
طلاي ساعي خلق كردم و ميخواستم به خاطرچندي پيش المپيك بستنيها برگزار شد. همه ي بستنيها از همه ي نژادها باهم به رقابت پرداختند . جمعيت عظيمي در دهكده ي بستنيك گرد آمده بودند ؛
ورزشكاران رو تشويق ميكردند ؛
دست ميزدند ؛
هورا ميكشيدند ؛
گاهي ميبردند ... گاهي ميباختند !
چند روز پيش هم مراسم اختتاميه برگزار شد . ولي خب خودتون ميدونيد كه مردم شهر بستنيها مدتها يخ زده بودند و همونطور كه گفته شد كلي از دنيا عقب هستند ! البته هم اكنون ميخواهند به سرعت هرچه تمامتر شكوفا شوند !
و يكسره درحال تفكر
، مشاهده
، گفتگو
، انتقاد
، غصه خوردن
، مذاكره كردن
، راهكار دادن
و اينها هستند !!





از اين روست كه زياد وقت نميكنند به ورزش و فعاليت بپردازند ! فقط فكري و كلامي !!
خداقوت پهلوانان
خداقوت مذاكره كنندگان 
خداقوت متفكران 
خداقوت راهكار دهندگان 




المپيك ها مي آيند و مي روند و مسئولين شهر بستنيها هنوز در تفكر فلسفي به سر ميبردند كه به راستي به كجا ميروند ؟!!!
به كجا چنين شتابان ؟!
مسئول از نسيم(نماد هر موجود رونده)پرسيد
دل من گرفته زين جا ... هوس سفر نداري ... ز غبار اين بيابان ؟!
به كجا چنين شتابان ؟!
مسئول از نسيم پرسيد
به هر آن كجا كه باشد ... به جز از برنز مدالي
به هر آن كجا كه باشد ... بيايد بستنيمونو بخوريم !!

دل من در حال حاضر ... آآآآآآآآآآآآآب !!
بستنیش
خوشمزه تره!اوومممم...خب مخاطب جونا اگه یادتون باشه من رسما و علنا از همتون دعوت کردم دست جمعی بریم شهر بستنیها!
حالا می خوام واقعنکن ببرتمون !! 

پشت دریا شهری است...
شهر بستنی ها !
![]()
که در آن لب و لچه ها رو به بستنی آویزان است ! ![]()
دست هر کودک 60 ساله ی شهر؛ لیسونکی(هر چیز لیس زدنی بر وزن پستونک) است !
قایقی باید ساخت...
بار و بندیلو بستین ؟ وصیت نامه هاتونو نوشتین ؟ w.cهاتونو رفتین ؟
همه چی حَلّه دیگه ؟
_ چی؟ مشقاتونو ننوشتین ؟
بیییییییی خیال بابا !
بگین خُب ! همگی بلللللللللَند بگین خُب ! خخخخخخخخُب ؟؟!
پس پیش به سوی شهر بستنی ها ! یوهوووووووووووووووووووووووووووووو... >>>
بستنیش
خوشمزه تره!اوومممم...پرچم کنونی (USI (United States of Ice-creams بعد از جنگها و درگیریهای نژادی، جهت ایجاد اتحاد و انسجام به طعمهای مختلف درآمد.
در مرکز پرچم نیز به احترام سلطان سالارِ بستنی خور، تصویر این بزرگمرد قرار داده شد .

زرد : نماد بستنی های زعفرانی (نژاد سلطان سالار ) ، موزی ، لیمویی ، ... ، نور و روشنایی
سفید : نماد بستنی های وانیلی، خامه ای ، نارگیلی ، ...، کوه بستنی فشان و صلح
قهوه ای :نماد بستنی های نژاد کاکائو ، قهوه ، نسکافه ، کافی میکس ، کاپوچینو ، ... و رنگ چشمای من 
سبز : نماد بستنی های نژاد خیار (جون تو هست) ، کیوی ، نعنا ، ... و طبیعت
صورتی : نماد بستنی های نژاد توت فرنگی ، هندوانه ، انار ، تمشک ، ... و احساس
بنفش : نماد بستنی های نژاد شاه توت ، ... و اسرار آمیز بودن
نارنجی : نماد بستنی های نژاد پرتقال ، نارنگی ، هلو ، ... ، شور و حرارت
بستنیش خوشمزه تره!اوومممم...
به ! سلاااااااااام 
خوش میگذره با بستنیا ؟!
راستش بعد از اون پایان محنت بار (خداییش شبیه اون داستانایی نبود که تو اوج ول میکنن میرن دنبال خونه زندگیشون؟! ) دیدیم ملت همه دپ ، آویزون ، محزون و اینا شدن!
چندین موردم خودکشی گزارش شد !! 
منم که حسسساس !! لذا برآن شدم که به عنوان یکی از معدود وبلاگ نویسان ، اشک این ملتو در نیارم و بنویسم برای اینکه بنویسم !! 
حالا شما به خودتون نگیرید ! تابل بود اون پایانش نیست!
فقط اون لحظه حس مخاطب آزاری و تو اوج ول کن برو دنبال زندگیت در من رخنه کرد ؛ جوگیر شدم نوشتم پایان !!! 
و اما بشنوید از سرگذشت بستنیون :
آنها سالهای سال (حدود 2 قرن) منجمد ماندند تا اینکه ...
همانطور که میدانید کره ی زمین به علت تخریب لایه ی ازون روز به روز درحال گرمتر شدن است ! این گرما مدتی است یخ آنها را باز کرده !
البته مشکلاتی هم از قبیل آب شدن زودرس و بالا آمدن آب اقیانوس آنها را تهدید میکند !با این حال سر از پا نمی شناسند و تصمیمات جدیدی اتخاذ کرده اند !
آنها دیگر نژادپرستی را کنار گذاشته اند و همه ی نژادها اعم از قهوه ای ، سفید ، قرمز ، زرد ، نارنجی و سبز با هم برابرند .
زین پس باید از شمال تا جنوب سرزمین عَدالت حکمفرما گردد و همگی با هم متحد و منسجم باشند !!
آنها دریافته اند که بستنی خوردنِ صِرف دیگر کفاف زندگی آنها را نمی دهد ! آنها بدلیل حدود 2 قرن انجماد از تکنولوژی روز دنیا خیلی عقب مانده اند ! ولی باید کار کنند ، تجارت کنند ، نوآوری کنند و به سرعت هرچه تمامتر شکوفا شوند !!
آنها پس از شناسایی موقعیت استراتژیک منطقه و بستنی خیز بودن آن تصمیم به تجارت و صادر کردن بستنی گرفته اند!
طبق محاسبات آنها :
طی برنامه ی 5 ساله بودجه ی موردنیاز جهت خنک کردن تمام سرزمین فراهم خواهد آمد .
طی چشم انداز 20 ساله بودجه ی مورد نیاز جهت جلوگیری از بالا آمدن آب اقیانوس فراهم خواهد آمد .
آنها همچنین تصمیم به توسعه ی صنعت جهانگردی و جذب توریست گرفته اند !
لذا از همه ی شما مخاطبان عزیز رسما دعوت به عمل میاریم تا از منابع طبیعی سرزمین (آبشارها و کوههای بستنی فشان ، درختان و رنگین کمان های بستنی ده ، دریاچه ی بستنی) ، خانه های توت فرنگی با سقفهای شکلاتی ، سالنهای بستنی بازی ، کارخانه ها و ماشین آلات شکل دهنده ی بستنی و ... بازدید فرمایید .
منتظر حضور خوشمزه تان هستیم .
همممممممممتونم دعوتید ! 

لوس نشو بینم ! زوریه !
بستنییییییی آی بستنییییییی...
نمونه های مبارزه با تبعیض نژادی :




شعارهای جدید بستنی ها :
انرژی هسته ای همراه با بستنیش خوشمزه تره ! اوومممممممم...
زود باش بخور تا آب نشده !
نه قرمز...نه آبی *** جمهوری بستنی
شکوفا ... شکوفا ... می شویم *** بستنی ... بستنی ... می خوریم
بستنیش خوشمزه تره!اوومممم...
تا اینکه...
در 1 زنگ شادی که بچه بستنی ها داشتند فوتبال بازی میکردند 1بستنی وانیلی وقتی می خواست دوست شکلاتی اش که کاکا نام داشت را صدا بزند گفت : هی...هی...کاکا سیاهه...پاس...
این اصطلاح مثل توپ ترکاند و همگی به شدت زدند زیر خنده! حتی خود کاکا(سیاهه!) !
مردم سرزمین که شوخ بودند یکریز به کاکائویی ها میگفتند کاکا(این بار مخفف کاکائویی) سیاهه و غش میکردند از خنده !
درابتدا خود کاکاها هم می خندیدند ولی این نکته ای بود که تابه حال به آن توجه نکرده بودند! رنگ تیره ی پوستشان!
به راستی چرا آنها اینقدر سیاه بودند ؟! هرقدر هم پوستشان را می شستند سفید نمیشد! آنها حتی در ترکیب شیمیایی خود دست بردند ولی به کلی مزه ی خود را از دست دادند و با برف بی خاصیت یکی شدند!!
کم کم در شهر جا افتاد که کاکائویی ها یا باید برای همیشه کثیف بمانند یا همتراز برف شوند!
درحالیکه این رنگ مزه ی منحصربه فرد آنها بود !
جایگاه کاکائویی ها روز به روز تنزل پیدا میکرد! درحدی که کارهای مهم را به این دلیل که کثیف کاری میکنند به آنها نمی سپردند! آنها را از تحصیل باز میداشتند! آنها را بازی راه نمیدادند!حتی حق نشستن در حضور سفیدها را نداشتند !
نمونه ای از تبلیغات ضد کاکائویی :

تا اینکه 1مرد کاکائویی که همراه همسر باردارش در حضور سفیدان روی صندلی اتوبوس نشسته بود مورد حمله قرار گرفت !
این فاجعه طاقت سیاهان را سرآورد و از آن پس بود که جنگهای نژادی آغاز شد!
سلطان سالار که از نژاد زعفرانی بود نخست اعلام بی طرفی کرد ولی بعداز مشاهده ی کشته شدن میلونها بستنی آتش بس اعلام کرد و فتوا داد :
همه ی نژادها باید دست از هر کار دیگری بکشند و فقط بستنی بخورند !
هیچ کس جرئت سرپیچی از فرمان سلطان را نداشت! پس همه شبانه روز بستنی میخوردند!
آنها آنقدر بستنی خوردند و خوردند و ... تا اینکه قلبشان تبدیل به قالب یخ شد و همگی منجمد شدند !!
پایان ...


بستنیش خوشمزه تره!اوووممم...
تا اینکه ...
یکی از همان روزها که در دریا شناور بودند احساس کردند جاذبه ی وصف ناپذیری آنها را به سمت خود میکشد !
بله ! مثلث برمودا ! ( و سرانجام این راز کشف شد که جاذبه ی عظیم مثلث برمودا بدلیل جاذبه ی بیش از حد بستنی است !)
این سرزمین واقعا حیرت آور بود ! درختانی که بستنی میدادند ! ابرهایی که به جای برف بستنی می باریدند ! رنگین کمانی که بستنی با طعم های مختلف قِل میداد ! کوهی یخی که بستنی بالا می آورد (بعدها کوه بستنی فشان خوانده شد ) و ...
سلطان سالار که به سرزمین آمال و رویاهای دوران کودکی خویش نایل گشته بود بسی شادمان بود و فریاد سرداد :
لنگرها رو بکشییییییییییییییییییییید !
بعد همگی شعار سردادند : "بستنیش خوشمزه تره ! اوووووووووووووووومممممممممم! و به سوی بستنی ها حمله ور گشتند !
و بدین سان بود که اقوام اولیه ی سرزمین بستنی ها در آن سکنی گزیدند و نخستین سلسله ی سرزمین ، سلسله ی بستنیون (موسس : سلطان سالار بستنی خور )را بنیان نهادند .
در آن سرزمین فراوانی نعمت بود . همه ی مردم در آن شاد و خوشحال زندگی میکردند و هرگاه مشکلی بر آن ها سایه می افکند به پیشنهاد سلطان سالار 1 بستنی فرداعلا نوش جان میکردند و دوباره سرخوش می شدند ! تا اینکه ...
(ادامه ی داستان در قسمت بعد!)

حالا بیاید این بستنیا رو بخوریم تا بعد ... !
اینا ظرفنا ! والااااااا !
بستنیش خوشمزه تره!اوووممم...
سرزمین باستانی بستنی دربخشی از اقیانوس اطلس در سواحل جنوب شرقی آمریکا (مثلث برمودای کنونی) واقع و از روزگاران قدیم مردمی خونسرد ، بی خیال ، شاد و حالی به حولی(!) داشت که شغل اصلی آنان بستنی خوردن بود !
نمونه ی 1 شهروند بستنی خور :

این سرزمین سالهای خیلی خیلی دور توسط سلطان سالار بستنی خور کشف شد.
سلطان سالار فردی نرمخو ، صلح طلب و قهرمان (پهلوان) بلامنازع مسابقات بستنی خوران بود .
از همان ابتدا عاشق و شیفته ی بستنی خوردن بود و برای دوستان و همکلاسی های خود که وضع مالی بدتری داشتند نیز می خرید .
کودکی سختی داشت ؛ حتی از مهر و محبت پدری و آغوش گرم مادری محروم بود در حدی که پدر او را از عشقش باز می داشت و هردم بر وی امر می کرد :
سبزیجات بخور ! آخر بستنی چه خاصیتی دارد ؟!
لهذا سلطان سالار بر آن شد تا شهر و دیار خود را ترک گوید !
او سرانجام در یک غروب پاییزی قایقی ساخت و به امید سرزمینی آزاد دل به دریا زد !
شعار سلطان سالار و همراهان : بستنیش خوشمزه تره ! اوووووووووومممممممممم (لبها و چشمها به صورت کاملا فشرده و منقبض = در حالت حظ معنوی!) .
آنها روزها ، هفته ها و ماه ها را در سفر سپری کردند ؛ بسیاری از نقاط عالم را دیدند و با فرهنگ ها و زندگی های مختلف آشنا شدند تا اینکه ...
(ادامه ی داستان در قسمت بعد!)
هه هه هه ... حال گیری !![]()
بستنیش خوشمزه تره!اوووممم...