تبليغاتX
Just lick it

بعضي وقت ها ناگهان به اين نتيجه مي رسم كه من باهاس همين الان حال كنم! امروز ساعت3 وقتي تنها از دانشگاه برمي گشتم هم يك دفعه به اين نتيجه رسيدم كه اگر الان بي هدف خيابان گردي كنم و در اين سرما بستني قيفي بليسم خوشبخت ترين فرد روي زمين خواهم بود! با كتاني سفيد و كوله ي تقريبا خالي كه پنج هزار تومن پول درش سنگيني مي كرد به راه افتادم.
پاهايم جديدا يك جور خنگ بامرامي شده اند! وقتي راه مي روم اصلا حاليشان نميشود! دچار يك جور اينرسي مي شوند. انگار از وقتي خودشان را شناخته اند در حال حركت بوده اند و از اول اينجور تنظيم شده اند. نه فهميدم از كجا گذشتم نه چقدر طول كشيد كه از آن سر بابل سردرآوردم. همين طور هي داشتم مي رفتم كه يك حسي به من گفت چطور است يك سيگار مارلبرو بخري؟ تو كه پنج هزار تومن پول داري! وقتي رفته بودم مارلبرو بخرم يك پسر خوشتيپي هم آمد تو سوپرماركت و مثل يك سوسكي كه زيرباران بدون چتر مانده باشد به من نگاهي انداخت و گفت: آقا يه پفكم به من بديد. در آن لحظه احساس كردم تمام مردهاي عالم دست هاي دعايشان را به سمت من دراز كرده اند و متضرعانه نگاهم مي كنند. من هم لنگ روي لنگ انداخته ام و با آرامشي اغواكننده دود سيگارم را توي صورتشان فوت مي كنم! آنها هم به قصد قربت با تمام وجود آن هوا را هورت مي كشند!
يك لحظه احساس كردم خيلي هفت خط هستم و بعد از يك لبخند موذيانه از خودم ترسيدم!
سيگار مارلبرو يك خاصيت داشت. باعث شد پاهاي من كمي سر عقل بيايند و بقيه مسير همش هواسشان به محيط باشد كه كجا براي سيگاركشيدن مناسب است. مثل يك خرخوان واقعي يك لحظه هم ذهنشان منحرف نمي شد و تا سر ديگر بابل كه مي رفتند همش به اين فكر مي كردند كه كجا مناسب است. ولي مثل همه ي خرخوان هاي دنيا آخرش به هيچ نتيجه اي نرسيدند و مثل خنگ هاي درمانده از تلاش باز ايستادند و بر و بر نگاهم كردند.

شخصيتم برعكس سوپرماركت خيلي شل و ول شده بود. فكر مي كردم هر آن ممكن است يكي از بچه هاي دانشگاه من را ببيند. هنوز سيگار را روشن نكرده احساس مي كردم همه دارند من را نگاه مي كنند و تقريبا در وضعيتي بودم كه داشت از آن نگاه هاي احتمالي ِ به وقوع نپيوسته خجالت مي كشيد و دست و پايش را گم كرده بود. نقطه به نقطه ي بابل را موقعيت شناسي كردم. ولي هر جا رفتم حداقلش يك حشره آن حوالي بود! تا اينكه آخر به اين نتيجه رسيدم كه بابل جاي مارلبرو كشيدن نيست. پس تصميم گرفتم از بابل بروم. رفتم بابلسر. رو به روي دريا. دو نخ كشيدم. خوب بود. بقيه اش را انداختم دور. برگشتم بابل. پولم تمام شد.

+  88/08/20    شوکول  | 

+  88/08/18    شوکول  | 

در دایره ای کآمدن و رفتن ماست                آن را نه بدایت نه نهایت پیداست

کس می نزند در این معنی راست              کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست

+  88/08/16    شوکول  | 

اگر کتاب نمی خواندم
اگر دانشگاه نمی آمدم
اگر مامانم اینقدر سوسول بارم نمی آورد
اگر بابام اینقدر بهم پول نمی داد
اگر فمینیست نبودم
اگر کامپیوتر بلد نبودم
اگر دوست پسر روشنفکر نداشتم،
آن وقت می شدم یک دخترِ لپ گلیِ ورزیده
که عاشق یک پسر دهاتی قوی هیکل می شد،
روزها برایش غذا درست می کرد
و شب ها از وزنش له میشد!

+  88/08/13    شوکول 

منظره اتاق ونسان ونگوگ در بیمارستان روانی. فرانسه 1889.

+  88/08/13    شوکول  | 

تنهایی ِ گم شده
سقط شده ام
+  88/08/12    شوکول  |