بابا از آن جور آدمهايي است كه هميشه دوست دارد اول باشد. عاشق قدرت است. وقتي مدرسه ميرفتيم به من و فرشته(خواهر هجده سالهام) ميگفت: "حتي اگر با بچهها توطئه ميكنيد سر كلاس نرويد سعي كنيد سردستۀ آشوبگران باشيد! نه يك پيرو". عاشق رشتۀ من-مهندسي صنايع- است. اعتراف ميكنم از من بيشتر در اين مورد ميداند. هربار درمورد رشتهام به پوچي ميرسم غُلغُلكنان حكايتهاي حيرتانگيز صنايعي ميگويد و اينكه چطور يك مهندس صنايع خلاق ميتواند يك كارخانه را متحول كند. من هم سكوت ميكنم. جديدا خيلي كم جبهه ميگيرم. ميگذارم حرفش را بزند ولي بعد كار خودم را ميكنم. نه اينكه دختر لجبازي باشم. نه. اتفاقا عاشقش هستم و حرفهايش مرا سرشار از شور ميكند. بيشتر عاشق خودش و خوشحال كردنش هستم. ولي مشكل اينجاست كه اين نيروي محركه ماكسيمم يك روز مرا به حركت واميدارد. وقتي ميخوابم و برميخيزم ميشوم همان دختر بيخيال و سرخوش. همهچيز را فراموش ميكنم. بعد وقتي بابا يك حمايت غافلگيرانه ازم ميكند خجالتزده ميشوم و دوباره به مدت يك روز ميشوم شخصيت ايدهآل او و اكثريت مردم. ولي باز روز از نو، روزي از نو.
فلسفۀ من تو كُ+كَتش نميرود. خيلي اداي روشنفكرها را درميآورد ولي اصولا مرغش يك پا دارد. فقط وقتي من را بعد از يك مدت طولاني ميبيند، واي وقتي من را بعد از يك مدت طولاني ميبيند بينظير است! در آن لحظه به هيچ وجه به مشكل فلسفيمان فكر نميكند. هيچچيز نميگويد و محكم مرا در آغوش ميگيرد. هميشه دهان و بينيام طوري قرار ميگيرد كه نميتوانم نفس بكشم. برخلاف بچگي كه تقلا ميكردم و ميگفتم بسه ديگه بابايي خفه شدم؛ مثل يك جسد، بي نفس، در آغوشش آرام ميگيرم. فقط دوست دارم آن لحظه تا ابد ادامه پيداكند. فقط ادامه پيداكند...
بعضي وقت ها
ناگهان به اين نتيجه مي رسم كه من باهاس همين الان حال كنم! امروز ساعت3 وقتي تنها
از دانشگاه برمي گشتم هم يك دفعه به اين نتيجه رسيدم كه اگر الان بي هدف خيابان
گردي كنم و در اين سرما بستني قيفي بليسم خوشبخت ترين فرد روي زمين خواهم بود! با
كتاني سفيد و كوله ي تقريبا خالي كه پنج هزار تومن پول درش سنگيني مي كرد به راه افتادم.
پاهايم
جديدا يك جور خنگ بامرامي شده اند! وقتي راه مي روم اصلا حاليشان نميشود! دچار يك
جور اينرسي مي شوند. انگار از وقتي خودشان را شناخته اند در حال حركت بوده اند و
از اول اينجور تنظيم شده اند. نه فهميدم از كجا گذشتم نه چقدر طول كشيد كه از آن
سر بابل سردرآوردم. همين طور هي داشتم مي رفتم كه يك حسي به من گفت چطور است يك
سيگار مارلبرو بخري؟ تو كه پنج هزار تومن پول داري! وقتي رفته بودم مارلبرو بخرم
يك پسر خوشتيپي هم آمد تو سوپرماركت و مثل يك سوسكي كه زيرباران بدون چتر مانده
باشد به من نگاهي انداخت و گفت: آقا يه پفكم به من بديد. در آن لحظه احساس كردم
تمام مردهاي عالم دست هاي دعايشان را به سمت من دراز كرده اند و متضرعانه نگاهم مي
كنند. من هم لنگ روي لنگ انداخته ام و با آرامشي اغواكننده دود سيگارم را توي
صورتشان فوت مي كنم! آنها هم به قصد قربت با تمام وجود آن هوا را هورت مي كشند!
يك لحظه
احساس كردم خيلي هفت خط هستم و بعد از يك لبخند موذيانه از خودم ترسيدم!
سيگار مارلبرو
يك خاصيت داشت. باعث شد پاهاي من كمي سر عقل بيايند و بقيه مسير همش هواسشان به
محيط باشد كه كجا براي سيگاركشيدن مناسب است. مثل يك خرخوان واقعي يك لحظه هم
ذهنشان منحرف نمي شد و تا سر ديگر بابل كه مي رفتند همش به اين فكر مي كردند كه
كجا مناسب است. ولي مثل همه ي خرخوان هاي دنيا آخرش به هيچ نتيجه اي نرسيدند و مثل
خنگ هاي درمانده از تلاش باز ايستادند و بر و بر نگاهم كردند.
شخصيتم برعكس سوپرماركت خيلي شل و ول شده بود. فكر مي كردم هر آن ممكن است يكي از بچه هاي دانشگاه من را ببيند. هنوز سيگار را روشن نكرده احساس مي كردم همه دارند من را نگاه مي كنند و تقريبا در وضعيتي بودم كه داشت از آن نگاه هاي احتمالي ِ به وقوع نپيوسته خجالت مي كشيد و دست و پايش را گم كرده بود. نقطه به نقطه ي بابل را موقعيت شناسي كردم. ولي هر جا رفتم حداقلش يك حشره آن حوالي بود! تا اينكه آخر به اين نتيجه رسيدم كه بابل جاي مارلبرو كشيدن نيست. پس تصميم گرفتم از بابل بروم. رفتم بابلسر. رو به روي دريا. دو نخ كشيدم. خوب بود. بقيه اش را انداختم دور. برگشتم بابل. پولم تمام شد.